برگها زرد شده اند ديگر،
از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند.
پاييز اگر آمده باشی،
يادمانی از بهار نمی يابی،
که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است.
برگهايی که با بهار آمده بودند،
با پاييز رفتند.
پاييز اگر آمده باشی،
زمستان در انتظار تست،
می رسد پيش از آنکه اميد به بهاری باز جوانه زند.
بهم گفتی میمونی تا همیشه
بهم گفتی که دوسم داری اما یه روزی رسیده که یادت رفته چی گفتی
بهم گفتی که هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه اما تو خواستی که ما از هم جدا شیم
بهم گفتی دوسم داری اما یادت رفت که بگی فقط تو همون لحظه دوسم داری نه بیشتر
تو بودی همونی که مدعی عشق بود همونی که می گفت نبودن تو یعنی نبودن من اما نگفتی نبودنت یعنی همین امروز
تو بودی که می گفتی همه یه طرف من یه طرف اما حالا همه رو داری بجزء من
تو بودی می گفتی که اگه یه روزی بخوای بری منوهم با خودت می بری اما نگفتی که منو از رفتنت هم با خبر نمیکنی
تو بودی می گفتی نه تو نبودی نه
تو رفتی بدون من اما شاید با کسی بهتر از من
تو رفتی بدون اینکه ازم بپرسی که من هم می خوام بیام یا نه
تو رفتی ، باشه من حتی اینها رو هم نمی خوام مثله خیلی چیزها که گفتم باشه هر چی تو بخوای
اما حداقل موقع رفتنت باهام خداحافظی میکردی
تو رفتی حتی بدون خداحافظی
تو رفتی ...
بهار
تو آسمون می رفتم
ماه رو زمین می ذاشتم
عکستو جاش می ذاشتم
اگه یکم دوسم داشتی
هیچ آرزویی نداشتم
آرزوهامو انگار
از تو چشات می دیدیم
اگه یکم دوسم داشتی
سر روی شونم می ذاشتی
هرجا باهات می یومدم
هرجا که پا می ذاشتی
اگه یکم دوسم داشتی
یه ذره عاشقم بودی
ستاره ها رو می چیدم
به پای تو می ریختم
اگه یکم دوسم داشتی
همه چیز برام قشنگ می شد
زندگی رنگارنگ می شد
دنیا برام قشنگ می شد
اگه یکم دوسم داشتی
گلا هم دوسم می داشتند
تو آرزوهای گل سرخ
گلای رنگی می کاشتم
اگه یکم دوسم داشتی
تو قصه ها می رفتم
می دیدی که آخر قصه
باز به تو می رسیدم
اگه یکم دوسم داشتی
سر به بیابون می زدم
هر چی کویر خشک رو
با چشمه ها می شستم
اگه یکم دوسم داشتی
بهار می شد زمستون
برفای سخت غرور
آب می شد تو زمستون
اگه یکم دوسم داشتی
کلی دوسِت می داشتم
کلی از سرم زیاد بود
وقتی صدام می کردی
اگه یکم دوسم داشتی
گم می شدم تو نگاهت
وقتی پیدام می کردی
جونمو به پات می ریختم
اگه یکم دوسم داشتی
کاش که دوسم می داشتی
تو قلب مهربونت
واسم یه جایی داشتی
سینا
گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟
تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟
نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟
که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!
و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!
آوا

