تبليغاتX
من هستم

عبید زاکانی هنگام رحلت   به فرزندان خود وصیت کرد که در فلان مکان گنجینه نهانی او را بگشایند و آنچه در آن نهفته

است تصرف نمایند.

فرزندان پس از آن که پدر را به خاک سپردند  و سر گنجینه را به زحمت گشودند  این بیت را بر کاغذی نوشته دیدند:                   

خدای داند و من دانم و تو دانی  یک فلوس ندارد عبید زاکانی 

 

 

 

غمم از وحشت پوسیدن نیست

 

غم من غربت تنهایی هاست

 

برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد

 

تن به وارستن از ورطه هستی میداد

 

حمید مصدق

نوشته شده توسط بهار در ششم آذر 1385 ساعت 10:42 | لینک ثابت |
قتی سرما انقدر زیاد میشه که ذهنم از خاطره ات هم یخ میزنه

آن وقت من و ببوس

وقتی که آنقدر بزگ شدم که آغوش مامان دیگه جای من نیست

وقتشه که من و بغل کنی

با من اشتی کن خدایا گر چه قول نمیدهم که بنده خوب تو بشوم

چون انوقت برای بوسیدنم بهانه ایی نداری

  تا قیامت دوستت دارم

نوشته شده توسط بهار در چهارم آذر 1385 ساعت 18:13 | لینک ثابت |

 

من -بیداری بیداری- ترس- او - شادی - بختک- خونه - بابا - درد - درس- دعوا - شب - او - آشتی -

و تصور بی نهایت تنهایی - مظلومیت تاریخ - ......

و خواستم که دیگر هرگز تکرار نشوم

فردا صبح . دیگری بودم

نوشته شده توسط بهار در سوم آذر 1385 ساعت 15:15 | لینک ثابت |
 
offshore