عبید زاکانی هنگام رحلت به فرزندان خود وصیت کرد که در فلان مکان گنجینه نهانی او را بگشایند و آنچه در آن نهفته
است تصرف نمایند.
فرزندان پس از آن که پدر را به خاک سپردند و سر گنجینه را به زحمت گشودند این بیت را بر کاغذی نوشته دیدند:
خدای داند و من دانم و تو دانی یک فلوس ندارد عبید زاکانی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن از ورطه هستی میداد
حمید مصدق
آن وقت من و ببوس
وقتی که آنقدر بزگ شدم که آغوش مامان دیگه جای من نیست
وقتشه که من و بغل کنی
با من اشتی کن خدایا گر چه قول نمیدهم که بنده خوب تو بشوم
چون انوقت برای بوسیدنم بهانه ایی نداری
تا قیامت دوستت دارم
من -بیداری بیداری- ترس- او - شادی - بختک- خونه - بابا - درد - درس- دعوا - شب - او - آشتی -
و تصور بی نهایت تنهایی - مظلومیت تاریخ - ......
و خواستم که دیگر هرگز تکرار نشوم
فردا صبح . دیگری بودم

