سلام دوستاي خوبم بازم با حضورتون منو شرمنده كرديد
بازم يه معذرت خواهي بابت اينكه نتونستم بيام و وبلاگتون سر بزنم
حسابي سرم شلوغ چون داريم اسباب كشي ميكنيم به خاطر همين هم يه مدتي نمي تونم اپ كنم و به شما دوستان عزيزم سر بزنم قول ميدم بعد از اينكه يكم اوضاع بهتر شد به همه سر بزنم
بازم شرمنده
راستي داشت يادم ميرفت تصميم گرفتم يه كوچولو سبك وبلاگ رو عوض كنم اگر شما دوستاي عزيزم كمكم كنيد و راهنمايي و بگيد چه طوري باشه بهتر و توي اين مدت من چه نقاط ضعفي داشتم يه دنيا ازتون ممنون ميشم يادتون نره حتما نظراتون رو بهم بگيد تا بتونم بهتر و بيشتر كنار شما خوبان باشم
اين شعر هم تقديم با همه ي شما
دید من محدود است
من
میدانم که تورا هرگز نخواهم دید
من تورا
میان درخت های طلایی
و کنج اسمان صاف
پیدا کردم
تورا بین انگشت های باغچه
و در افتابی که لبریز از صداقت نور بود
یافته ام
من تورا
میان تمامی ابهای خروشان
که در صدایشان گم می شدم
دیده ام
من تورا درون لبخند کودکی
که از لبخند مادرش قهقهه می شد
باور کردم
وقتی که ابرها خاک را شستند
وعطر تورا احساس کردم
و ان زمان که علف گل کرد
به تو ایمان اوردم

